اهلی کردن
· 8 اردیبهشت · روباه گفت: «برای من تو هم مثل هزاران پسر بچهی دیگهای هستی که در این دنیا زندگی میکنن و من هیچ نیازی به تو ندارم. برای تو هم من مثل هزاران روباه دیگهی این دنیا هستم. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.»
شازده کوچولو گفت: «کم کم دارد دستگیرم مىشود. گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.»
🖋️«شازده کوچولو» اثر «آنتوان دوسنت اگزوپری»
به مقصد نرسیده
· 7 اردیبهشت · یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
🖋️فروغی بسطامی
اهمیت بودن
· 7 اردیبهشت · شازده کوچولو پرسید: «غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟»
روباه گفت: «بری و کسی متوجه نشه!»
🖋️«شازده کوچولو» اثر «آنتوان دوسنت اگزوپری»
چشمان زیر عینک
· 7 اردیبهشت · علت اینکه از عینک متنفرم این است که فکر میکنم بهترین ویژگی آدمها، زیبایی چشمانشان است. حتی اگر بینیتان دیده نشود، یا دهانتان پنهان باشد، بر این باورم که چشمها کافیاند – چشمانی که وقتی به کسی نگاه میکنند، الهامبخش زندگی زیباتری هستند.
🖋️«صبح خاکستری» اثر «اوسامو دازای»
بی تو بودن
· 6 اردیبهشت · ای شبم، تاریکیَم
ای دُروغ نازنین هستیم
بیتو بودن،
چون غروب خسته پاییز
سوت بودن، کور بودن
با همه بیگانه بودن
آشنای درد بودن
بیتو بودن هم عذابی بود
🖋️حسین فراز دارابی
اگر میشد صدا را دید
· 6 اردیبهشت · اگر میشد صدا را دید،
چه گلهایی! چه گلهایی!
که از باغِ صدایِ تو، به هر آواز میشد چید!
اگر میشد صدا را دید...
🖋️شفیعی کدکنی
زندگی بعدی
· 5 اردیبهشت · زندگی برای اینکه یکبار دوستت داشته باشم، خیلی کوتاهه. قول میدم تو زندگیِ بعدی هم دنبالت بگردم...
🖋️ویلیام شکسپیر
یادش رفت نفس بکشد...
· 31 فروردین · اولین باری که با مفهوم «مرگ» مواجه شدم، زمان فوت مادربزرگ پدرم بود. زمانی که فهمیدم دیگر خبری از ماچهای آبدار و بوی سیگار ناخوشایندش، نیست. زمانی که فهمیدم حتی آن بوی سیگار هم به وقت دلتنگی، خوشبو میشود.
از پدرم علت مرگش را پرسیدم و او در جواب گفت: «یادش رفت نفس بکشد.» و من کودکانه باور کردم.
از آن موقع زیاد دیدم که مردم «یادشان میرود نفس بکشند» و امشب، پروانهی دیگری پر کشید و نفس کشیدن را از یاد برد.
پروانهای آنقدر بامحبت که من در برابر ابراز احساسات بیانتهایش، عاجز بودم.
مادری که بعد از بال گرفتن دخترش در رخت عروسی، چشم بست و رفت.
چه شبی شد امشب. دلم خواب میخواست ولی حالا، بیدار بیدارم.
🖋️هوشیرا
و او خلق شد...
· 30 فروردین · و او خلق شد تا با آغوشش شاعران دست به قلم برند، با صدایش قلبها به مغزها هجوم برند، با نگاهش قلمها به سوی بوم روند، با لبخندش نفسها در سینه به حبس روند و با نفسش، زندگیها شکفته و شکوفا شوند.
🖋️هوشیرا
پ.ن: روز دختر مبارک💙✨