دستم را بگیر #۲
· 10 فروردین · - دستم را بگیر، میخواهم بانوی عمارتم شوی.
+ عمارتی نیست، چهار دیواری تو اجارهای است.
- کنارت هر خرابهای قصر سلیمان است.
+ خوراکت نان و پنیر است.
- شده از خوراک خود میزنم تا برایت از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را فراهم کنم. تو فقط دستم را بگیر.
هر چه گفت، بهانهای شنید. خسته و آه کشان، دستش را عقب کشید.
+ خیلی زود میدان نبرد زندگی مشترک را ترک کردی.
- من آماده بودم برایت و با تو، با دنیا بجنگم؛ ولی تو حتی نمیخواهی برای «خودت» بجنگی. خودت بگو، من میدان را زود خالی کردم، یا تو؟
🖋️هوشیرا
دستم را بگیر #۱
· 10 فروردین · - دستم را بگیر، میخواهم بانوی عمارتت باشم.
+ عمارتی نیست، چهار دیواری من اجارهای است.
- کنارت هر خرابهای قصر سلیمان است.
+ خوراکم نان و پنیر است.
- نان خشک و آب، آدم نمیکشد.
هر چه گفت، بهانهای شنید. خسته و آه کشان، دستش را عقب کشید.
+ خیلی زود میدان نبرد زندگی مشترک را ترک کردی.
- من آماده بودم برایت و با تو، با دنیا بجنگم؛ ولی تو حتی نمیخواهی برای «خودت» بجنگی. خودت بگو، من میدان را زود خالی کردم، یا تو؟
🖋️هوشیرا
کوتاهترین داستان دنیا
· 3 فروردین · «برای فروش: کفش کودک، هرگز پوشیده نشده.»
🖋️ارنست همینگوی