دستم را بگیر #۱
· 10 فروردین · - دستم را بگیر، میخواهم بانوی عمارتت باشم.
+ عمارتی نیست، چهار دیواری من اجارهای است.
- کنارت هر خرابهای قصر سلیمان است.
+ خوراکم نان و پنیر است.
- نان خشک و آب، آدم نمیکشد.
هر چه گفت، بهانهای شنید. خسته و آه کشان، دستش را عقب کشید.
+ خیلی زود میدان نبرد زندگی مشترک را ترک کردی.
- من آماده بودم برایت و با تو، با دنیا بجنگم؛ ولی تو حتی نمیخواهی برای «خودت» بجنگی. خودت بگو، من میدان را زود خالی کردم، یا تو؟
🖋️هوشیرا