ترس از علایق
· 2 فروردین · از خودم بدم میآید که از علایقم میترسم.
عاشق اسب سواریام، ولی از افتادن میترسم.
عاشق نقاشیام، ولی از نتیجهی ترسیمهایم میترسم.
عاشق آدمهام، ولی از وابستگی و اعتماد به آنها میترسم.
🖋️هوشیرا
· 2 فروردین · از خودم بدم میآید که از علایقم میترسم.
عاشق اسب سواریام، ولی از افتادن میترسم.
عاشق نقاشیام، ولی از نتیجهی ترسیمهایم میترسم.
عاشق آدمهام، ولی از وابستگی و اعتماد به آنها میترسم.
🖋️هوشیرا
· 1 فروردین · یک زمانی به شدت دلم میخواست رفتگر شوم. شاید دلیلش احترام زیادی بود که پدر و مادرم نسبت به رفتگرهای محله نشان میدادند. اگر زمستان بود، چای گرم دم میکرد و با کمی نقل و قند برای رفتگرها میبرد. اگر تابستان بود، کمی شربت آلبالوی خنک آماده میکرد و به ما میداد تا برایشان ببریم.
پدرم همیشه میگفت همان اندک تمیزی شهر را مدیون تلاش شبانهروزی همین افرادیم. رفتگرها درست مانند بهار، جان تازهای به شهر میبخشند.
من هم که عاشق بهار و عید نوروز بودم، ناخودآگاه شغل رویاییام شده بود رفتگری.
چون در فرهنگ لغت من، «رفتگر یعنی بهار».
🖋️هوشیرا
· 29 اسفند · بهار ای آغازگر زیبایی
ای سرچشمه غنچههای رویایی
ای بازآفرین آن حال اهورایی
کاش این بار که روز نو آیی
کمی گل خنده، آرامش و نور
کمی نقش صلح و شادی آرایی
🖋️هوشیرا
سال نو مبارک💙🌻
· 28 اسفند · اوضاع جوری شده که باید به مردم بابت انسان بودن و انسان ماندن، جایزه داد.
🖋️هوشیرا
· 28 اسفند · اشتباه میکنند بعضیها که اشتباه نمیکنند. باید راه افتاد، مثل رودها که بعضی به دریا میرسند و بعضی نمیرسند. رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.
🖋️ناشناس
· 27 اسفند · حس میکنم... نه. راستش دیگر چیزی حس نمیکنم. برای «حس کردن» زیادی شکستهام.
🖋️هوشیرا