نگاه قضاوتگر
· 13 فروردین · از چهار دیواری امنم که بیرون میروم، میخواهم داد بزنم: «چشمانتان را ببندید! از نگاههای قضاوتگرتان متنفرم! از چشمانی که داد میزنند همهچیز را در موردم میدانند، در حالی که نمیدانند.»
🖋️هوشیرا
سیزده به در
· 13 فروردین · ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست / دریاب که هفتهی دگر خاک شده ست
می نوش و گلی بچین که تا در نگری / گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست
پ.ن: با آرزوی روزی شاد در کنار طبیعت🌻💙
تنها
· 12 فروردین · به سکوت خو میگرفت و آن قدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد...
🖋️«سمفونی مردگان» اثر «عباس معروفی»
بشتابید
· 11 فروردین · تعلل نکنید دوستان، عشق بارید
سوار بر باد، سوی قلبتان تازید
به غارت برد و هنوز، پی یارید
ندانستید که یار در کنارتان دارید
قلم برداشته و دَمی نامه نگارید
کز مِیِ عشق، مست و خمارید
این گفته را به گوش جان سپارید
دیدگان را به سوی یار گمارید
بازوان باز، به سوی او شتابید
عقل را به دست باد سپارید
آرامش آنجاست، یک قدم گذارید
هر چه خواهید، پیش یار دارید
🖋️هوشیرا
دستم را بگیر #۲
· 10 فروردین · - دستم را بگیر، میخواهم بانوی عمارتم شوی.
+ عمارتی نیست، چهار دیواری تو اجارهای است.
- کنارت هر خرابهای قصر سلیمان است.
+ خوراکت نان و پنیر است.
- شده از خوراک خود میزنم تا برایت از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را فراهم کنم. تو فقط دستم را بگیر.
هر چه گفت، بهانهای شنید. خسته و آه کشان، دستش را عقب کشید.
+ خیلی زود میدان نبرد زندگی مشترک را ترک کردی.
- من آماده بودم برایت و با تو، با دنیا بجنگم؛ ولی تو حتی نمیخواهی برای «خودت» بجنگی. خودت بگو، من میدان را زود خالی کردم، یا تو؟
🖋️هوشیرا
دستم را بگیر #۱
· 10 فروردین · - دستم را بگیر، میخواهم بانوی عمارتت باشم.
+ عمارتی نیست، چهار دیواری من اجارهای است.
- کنارت هر خرابهای قصر سلیمان است.
+ خوراکم نان و پنیر است.
- نان خشک و آب، آدم نمیکشد.
هر چه گفت، بهانهای شنید. خسته و آه کشان، دستش را عقب کشید.
+ خیلی زود میدان نبرد زندگی مشترک را ترک کردی.
- من آماده بودم برایت و با تو، با دنیا بجنگم؛ ولی تو حتی نمیخواهی برای «خودت» بجنگی. خودت بگو، من میدان را زود خالی کردم، یا تو؟
🖋️هوشیرا
جهنم خاکستری
· 10 فروردین · جهنم را بسیار تشبیه کردهاند. یکی آن را سرزمینی غرق آتش میداند و یکی غاری پر از پوچی و تاریکی. یکی جهنم را زندگی بییار میداند و دیگری آن را قفس میداند.
امروز اما بار دیگر به من یادآوری شد که جهنم را جهان بیکودک میدانم. جهنمی که بدون کودکی که با قلم خندهاش رنگش کند، خاکستری است.
🖋️هوشیرا
صبحهای تکراری
· 10 فروردین · بعضی از صبحها جوری از خواب بیدار میشیم که دقیقا یه حسی بهمون میگه امروز قراره یکی از اون روزهای سخت و تکراری باشه. یکی از اون روزهایی که از قبل میدونیم قراره به سختی تحملش کنیم ولی براساس یه قانون ننوشته از تخت بیرون میآییم و همون کارهایی رو میکنیم که ازمون انتظار میرود.
🖋️«به من بگو لیلی» اثر «مهسا زهیری»
پ.ن: صبح بخیر💙