زیر نور چراغ
· 24 اسفند · زیر نور چراغ، قلمها میرقصند... داستانها جان میگیرند... زندگیها روشن میشوند... قلبها میتپند... و در نهایت در زیر نور چراغ، از حرکت میایستند... میسوزند و... میمیرند.
· 24 اسفند · زیر نور چراغ، قلمها میرقصند... داستانها جان میگیرند... زندگیها روشن میشوند... قلبها میتپند... و در نهایت در زیر نور چراغ، از حرکت میایستند... میسوزند و... میمیرند.
· 17 خرداد 22:44 · زندگی پروانه خیلی عجیبه. یه کرمه که کسی دوستش نداره و فقط وقتی از زندان سختیهاش سربلند بیرون میاد، میشه عزیز دل همه....
🖋️هوشیرا
· 9 اردیبهشت · خستهام از اینکه برای هر کسی یک نقاب زدم و بیشتر و بیشتر از «خودم» فاصله گرفتم.
🖋️هوشیرا
· 31 فروردین · اولین باری که با مفهوم «مرگ» مواجه شدم، زمان فوت مادربزرگ پدرم بود. زمانی که فهمیدم دیگر خبری از ماچهای آبدار و بوی سیگار ناخوشایندش، نیست. زمانی که فهمیدم حتی آن بوی سیگار هم به وقت دلتنگی، خوشبو میشود.
از پدرم علت مرگش را پرسیدم و او در جواب گفت: «یادش رفت نفس بکشد.» و من کودکانه باور کردم.
از آن موقع زیاد دیدم که مردم «یادشان میرود نفس بکشند» و امشب، پروانهی دیگری پر کشید و نفس کشیدن را از یاد برد.
پروانهای آنقدر بامحبت که من در برابر ابراز احساسات بیانتهایش، عاجز بودم.
مادری که بعد از بال گرفتن دخترش در رخت عروسی، چشم بست و رفت.
چه شبی شد امشب. دلم خواب میخواست ولی حالا، بیدار بیدارم.
🖋️هوشیرا
· 30 فروردین · و او خلق شد تا با آغوشش شاعران دست به قلم برند، با صدایش قلبها به مغزها هجوم برند، با نگاهش قلمها به سوی بوم روند، با لبخندش نفسها در سینه به حبس روند و با نفسش، زندگیها شکفته و شکوفا شوند.
🖋️هوشیرا
پ.ن: روز دختر مبارک💙✨
· 15 فروردین · روزها و شبها آمدند و رفتند، ولی تو هنوز برنگشتی...
🖋️هوشیرا