یادش رفت نفس بکشد...
· 31 فروردین · اولین باری که با مفهوم «مرگ» مواجه شدم، زمان فوت مادربزرگ پدرم بود. زمانی که فهمیدم دیگر خبری از ماچهای آبدار و بوی سیگار ناخوشایندش، نیست. زمانی که فهمیدم حتی آن بوی سیگار هم به وقت دلتنگی، خوشبو میشود.
از پدرم علت مرگش را پرسیدم و او در جواب گفت: «یادش رفت نفس بکشد.» و من کودکانه باور کردم.
از آن موقع زیاد دیدم که مردم «یادشان میرود نفس بکشند» و امشب، پروانهی دیگری پر کشید و نفس کشیدن را از یاد برد.
پروانهای آنقدر بامحبت که من در برابر ابراز احساسات بیانتهایش، عاجز بودم.
مادری که بعد از بال گرفتن دخترش در رخت عروسی، چشم بست و رفت.
چه شبی شد امشب. دلم خواب میخواست ولی حالا، بیدار بیدارم.
🖋️هوشیرا
و او خلق شد...
· 30 فروردین · و او خلق شد تا با آغوشش شاعران دست به قلم برند، با صدایش قلبها به مغزها هجوم برند، با نگاهش قلمها به سوی بوم روند، با لبخندش نفسها در سینه به حبس روند و با نفسش، زندگیها شکفته و شکوفا شوند.
🖋️هوشیرا
پ.ن: روز دختر مبارک💙✨
روزها و شبها
· 15 فروردین · روزها و شبها آمدند و رفتند، ولی تو هنوز برنگشتی...
🖋️هوشیرا
نگاه قضاوتگر
· 13 فروردین · از چهار دیواری امنم که بیرون میروم، میخواهم داد بزنم: «چشمانتان را ببندید! از نگاههای قضاوتگرتان متنفرم! از چشمانی که داد میزنند همهچیز را در موردم میدانند، در حالی که نمیدانند.»
🖋️هوشیرا
بشتابید
· 11 فروردین · تعلل نکنید دوستان، عشق بارید
سوار بر باد، سوی قلبتان تازید
به غارت برد و هنوز، پی یارید
ندانستید که یار در کنارتان دارید
قلم برداشته و دَمی نامه نگارید
کز مِیِ عشق، مست و خمارید
این گفته را به گوش جان سپارید
دیدگان را به سوی یار گمارید
بازوان باز، به سوی او شتابید
عقل را به دست باد سپارید
آرامش آنجاست، یک قدم گذارید
هر چه خواهید، پیش یار دارید
🖋️هوشیرا
دستم را بگیر #۲
· 10 فروردین · - دستم را بگیر، میخواهم بانوی عمارتم شوی.
+ عمارتی نیست، چهار دیواری تو اجارهای است.
- کنارت هر خرابهای قصر سلیمان است.
+ خوراکت نان و پنیر است.
- شده از خوراک خود میزنم تا برایت از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را فراهم کنم. تو فقط دستم را بگیر.
هر چه گفت، بهانهای شنید. خسته و آه کشان، دستش را عقب کشید.
+ خیلی زود میدان نبرد زندگی مشترک را ترک کردی.
- من آماده بودم برایت و با تو، با دنیا بجنگم؛ ولی تو حتی نمیخواهی برای «خودت» بجنگی. خودت بگو، من میدان را زود خالی کردم، یا تو؟
🖋️هوشیرا